گنج

شمارهٔ ۴۲۰

۹ بیت
زهی جناب جلال تو قبهٔ افلاکسوار امر تو کونین بسته بر فتراک
مشاهدات جمال تو سابق الاوهامتصورات کمال تو خارج الادراک
کبوتر حرمت شاهباز سدره نشینبرید راه تو سلطان خطهٔ لولاک
مصاف حکم تو را ترک تیغ‌زن بهرامسپاه صنع تو را شاه نیزه دار سماک
به شاه و فیل و فرس غایبانه می‌بازدقضا ز امر تو بر روی هفت رقعهٔ خاک
جهان ز فیض تو هر دم اگر نه جان یابدبه یک نفس شود اجرام کاینات هلاک
به آب دیده دلم جامه‌ها نمازی کردنماز عشق روا نیست جز به جامهٔ پاک
به روز حشر که چون لاله غرق خون باشمکفن چو غنچهٔ گل سازم از هوای تو چاک
کمال شوق تو اظهار می‌کند ناصرمحب شمع ز پر سوختن ندارد باک