شمارهٔ ۴۲۱
نمود صبح ازل آفتاب روز وصالهوای عشق مرا در ربود ذره مثال
به مال و ملک بود التفات هر کس رامرا ز حسن عقیدت به سوی حسن و جمال
خیال بود میانت که در کنار آیدکه فرق نیست به موئی میان را ز خیال
نمودهاند به انگشت ابرویِ تو به منمبارک است که دیدم به روی دوست هلال
از آن زمان که تو بر من چو باد بگذشتیشکسته بسته چو زلف توام پریشان حال
خیال بست تصور دهان تنگ تو رازهی تصور باطل، زهی خیال محال
به وصف روی تو چون است گفتهٔ ناصررسیده است چو حسن تو شعر او را به کمال