شمارهٔ ۴۲۲
شنیدهایم که عشاق مستقیم احوالبه درد هجر بمردند بر امید وصال
کسی به دور فرومایه دل چرا بنددکه دم به دم متغیر شود ز حال به حال
شب دراز دو چشمم خیال خواب ندیدکه ره نبود در آن گوشه خواب را ز خیال
چو شمع تا به سحر سوختم بدان امیدکه صبح وصل برآید ز مطلع اقبال
کنون که نوبت وصل است یار میگویدکه خیر باد، سفر میکنم، زهی اشکال
سمند عزم روان کرد و ما ز غایت جهلهم از عقیلهٔ خود مانده پایبند عقال
گدایوار درآمد به کوی او ناصربه گوش هوش شنید ندا که خذو تعال