شمارهٔ ۴۹۳
همچو دامن روی خود بر خاک هر کوئی نهمتا کجا ناگه سری بر پای مه روئی نهم
میدوم چون آب سرگردان، برآسایم اگرساعتی سر زیر پای سرو دلجوئی نهم
بر میانت دل نهادم باز میگویم به خویشحیف باشد بار عالم بر سر موئی نهم
من سر مسجد ندارم بعد از این، آن به که دلبر لب یار و لب جام و لب جوئی نهم
ظاهر زهاد در محراب و باطن بر بت استمن همان بهتر که دل بر طاق ابروئی نهم
کمتر از یک ذره باشد قدر ناصر، ذرهایگر متاع هستی او در ترازوئی نهم