شمارهٔ ۴۹۴
مهی چو روی تو در آسمان نمییابمگلی به بوی تو در بوستان نمییابم
به جستوجوی تو از من نشان نماند و هنوزبه سوی منزل وصلت نشان نمییابم
چنین اگر آتش دل مغز استخوانم سوختسگ در توام و استخوان نمییابم
همه توئی و تو را در همه نمیبینمجهان پر از تو، تو را در جهان نمییابم
اگر چه بحرگنه را کرانه پیدا نیستمحیط لطف تو را هم کران نمییابم
دهان تنگ تو چون خاتم سلیمان استولی چه سود که دستی بر آن نمییابم
نمیکند طمع قرص مهر و مه ناصرکه از خمیر جهان بوی نان نمییابم