شمارهٔ ۳۹۷
چو خیال گشتی ای تن، خبری ده از میانشچو غبار گشتی ای سر، بنشین بر آستانش
چو در آتشی تو ای جان، ز لبش حکایتی گوچو عدم گشتی ای دل، صفتی کن از دهانش
منم و کمینه جانی، که ز غم به لب رسانمچو رسیدن است باری، به لب شکر فشانش
اگرم خیال قدش، گذرد به پیش دیدهدل ریش من نشاند، چو الف میان جانش
اگر اوست شمع مجلس، به چراغ نیست حاجتچو تو با قمر نشینی، به فراغ دل نشانش
غم خویش عرضه کردم، بگریست شمع بر منچو حدیث من نیوشد، ببُرم سر زبانش
چو وفا و عهد و یاری، ببَ رد به خاک ناصرگل دوستی بروید، ز غبار استخوانش