شمارهٔ ۳۴۱
هر زمان دل را جگر از دست دیده خون شودعاقبت تا حال دل با چشم خونی چون شود
دل همیخواهد که رویت را ببیند یک نظردم به دم خون گردد از راه نظر بیرون شود
بهر رویت گر جواب لنترانی میدهیقامت من لام گردد، پشت من چون نون شود
لعل تو شیرین بیابد خسروی دعوی کندروی تو لیلی ببیند همچو من مجنون شود
تا تن چون کاه من کاهد چو ماه چاردهدر دلم چون ماه نو مهر کهن افزون شود
دیده گر پیشت نویسد از سیاهی نامهایخون چکد از خامه و روی ورق گلگون شود
ناصر از شعری برد بازار ماه و مشتریزهره در میزان نگنجد گر چنین موزون شود