شمارهٔ ۳۴۲
گر چو پسته دهن تنگ تو در خنده شودپسته را پوست ز تن پیش تو برکنده شود
چون ببیند قد و بالای تو را نیست عجبسرو آزاد به جان و دل اگر بنده شود
جانم آن دم که ز رخ پردهٔ تن برداردترسم از روی دلارای تو شرمنده شود
بس که بوسد در و دیوار تو چون ذرهتنم آن روز که چون گرد پراکنده شود
ناصر آن روز که در خاک بود عظم رمیمقدمی بر سر خاکش بنهی زنده شود