شمارهٔ ۳۴۳
غرهٔ ماه تو غرّا میشودعاشق دیوانه شیدا میشود
سرو تا دارد هوای قامتتکار او هر لحظه بالا میشود
لشکر خطت سیاهی میکنددر سواد روم یغما میشود
میکشد رویت سپاه از نیمروزدر میان شام غوغا میشود
پردهٔ گل میدراند باد صبحراز پنهان آشکارا میشود
بسکه مینالند مرغان سحرآسمان را مهر پیدا میشود
تا ز مهرت یافت ناصر ذرهایهر زمان چون صبح رسوا میشود