شمارهٔ ۳۴۰
دل من خون شد و تا خون نشود دل نشودجان به لب آمد و کامی ز تو حاصل نشود
نارون دید قدت در چمن و مایل شدکیست کاو قد تو را بیند و مایل نشود
لبت ای قرص قمر کی به دهانم برسدچشم من گر به سر کوی تو سایل نشود
بند از گردن من بار بلای تو گشادهر که از خویش نبرد به تو واصل نشود
تو به آئینه مقابل شوی از خود بینیور نه با روی تو آئینه مقابل نشود
هرکه واقف شود از عشق نگردد عاقلزانکه دیوانه به زنجیر تو عاقل نشود
عاشقی بر تو اگر ختم نگردد ناصردست در گردن مقصود حمایل نشود