گنج

شمارهٔ ۳۳۹

۷ بیت
عشق که رخت صبر بسوزد بلا شودگر آب چشم ما نبوَد تا چه‌ها شود
معشوق چون به ملک دو عالم نظر نکردسلطان به کوی عشق در آید گدا شود
دل بی وصال دوست نباشد، عجب مدارهر ماهی‌ای که آب نیابد فنا شود
سر می‌نهیم در خم محراب ابرویشباشد نماز حاجت ما زو روا شود
بهتر بود ز درد جدائی هزار بارجان از تن شکستهٔ ما گر جدا شود
گویند آنچه رفت ز وصلش قضا کنیمدر حیرتم که عمر چگونه قضا شود
تاریک شد جهان، ره باریک عشق راناصر برو که لطف خدا رهنما شود