شمارهٔ ۳۳۸
چون ز مهرت ذرهای در جان من پیدا شَودراز پنهانم چو شمع از روشنی رسوا شود
سرو اگر در باغ بیند قامت رعنای توسرکشی بگذارد و چون سبزه زیر پا شود
بوی گیسوی تو یابد سوسن آید در سخنصورت چشم تو بیند نرگس و بینا شود
تاری از زنار زلفت گر فِتد در صومعهمؤمن صد ساله ترسم در زمان ترسا شود
گر تو ای جان عزیز من به تنها مایلیجانم از تن رخت بیرون برد تا تنها شود
گر به دعویِ اناالحق بر سرِ دارم کشندکار ناصر آن زمان در عشق تو والا شود