شمارهٔ ۳۲۴
در ازل قبلهٔ جانها خم ابروی تو بودروی تو سوی دل و روی دلم سوی تو بود
پیش از آن روز که خورشید فلک نور نداشتعالم عشق منور ز مه روی تو بود
ملک از نسبت سجده بر آدم میکردکه گل قالبش از خاک سر کوی تو بود
دل که از چاه زنخدان تو از ره میرفتعاقبت حبل متیناش خم گیسوی تو بود
عشق سر رشتهٔ عقلی که ربود از دستمغالب آن است که در سلسلهٔ موی تو بود
قد دو تاه مرا غم ز کشاکش بشکسترفت از دست کمانی که به بازوی تو بود
به سر تربت ناصر اگر آئی روزیبه دعا یاد کن او را که دعاگوی تو بود