شمارهٔ ۳۲۳
سر سودا زدهام دوش به بالین که بودحلقهٔ گوش من از گیسوی مشکین که بود
نقل مجلس همه شب پستهٔ پرشور که شدجام می بر دهنم از لب شیرین که بود
سبزه تا روز سر اندر قدم سرو که داشتخار تا وقت سحر با گل و نسرین که بود
همه شب نعرهٔ مستانه ز نوشانوشمیار پرسید که از بادهٔ نوشین که بود
کفر زلفش که پریشانی اسلام از اوستدر شکست دل و بر هم زدن دین که بود
چشم نرگس ز کمین تیر نهاده به کمانتا ره مهر که را میزد و در کین که بود
این سعادت که قرین شد به دعای ناصرحد او نیست، ندانم که ز آمین که بود