گنج

شمارهٔ ۳۲۲

۹ بیت
ز عشق بنده چه خواهد بدان جمال فزودکه از قدیم تو بودی و این شکسته نبود
جدا ز روی تو من روی و ره نمی‌دانمولی چو روی نمودی تو جمله روی نمود
شبی خیال تو آمد قبای من دزدیدسحر نسیم تو آمد کلاه من بربود
بر آستان تو رفتم حدیث خود گفتمپس از کرشمهٔ بسیار خدمت فرمود
تو را قبای که داد و تو را کلاه که دیدچنین مگوی که چون گفتهٔ تو کس نشنود
از این تملق شیرین چنان ز دست شدمکه سر فدای تو باشد، کله چه باشد و خود
به کشتگان تو خود را همی در اندازمتو دست خویش نخواهی به خون من آلود
جمال روی تو را حسن و ناز افزون بادزیان ندارد اگر عاشقی ز غم فرسود
اگر به باد رود در هوای تو ناصرتو را اگر چه ندارد زیان ندارد سود