شمارهٔ ۳۲۵
دوشینه یار پرده ز رخ برگرفته بودمطرب ترانهٔ غزل تر گرفته بود
مستی غریب نیست ز چشمان ترک اونرگس، عجب مدار که، ساغر گرفته بود
از پرتو وصال چو پروانه سوخیتمبا چو شمع صحبت ما درگرفته بود
چون بوسه خواستم ز دهانش گزید لبیعنی عقیق ناب به گوهر گرفته بود
در حلقه بود دوست به ما از درون چه باکبیرون چو حلقهٔ دشمن اگر در گرفته بود
از ماجرای عشق چه گویم که سوز دلپایان رسانده سدره و از سر گرفته بود
گردون به زیر دامن شب گوی آفتاببهر نسیم عود چو مجمر گرفته بود
ناصر به خواری از تن و جان عزیز خوددل برگرفته بود که دلبر گرفته بود