گنج

شمارهٔ ۳۳۱

۷ بیت
از مژه می‌زنم نمک بر جگر کباب خودخون رَودم ز دیده کو نیست دمی به آب خود
چون همه عشق را صفت بیخودی و خرابی استتهمت عقل می‌نهم بر روش خراب خود
نعره زنان همی‌روم شب به در سرای توهم ز سگان کوی تو می‌شنوم جواب خود
از دم باد صبحدم زلف تو را شکستِ دلدر هم و تیره شد مگر بیش نیافت تاب خود
شب که بر آسمان رود از غم هجر ناله‌امزُهره به‌ نالهٔ خوشم ساز کند رباب خود
زد گره از تپیدنم زلف تو بر گلوی جانمرغِ به دام مُرده‌ام، کُشته ز اضطراب خود
نالهٔ هرکس از غمی، نالهٔ ناصر از بتانهر دل و هر ارادتی، هر سگ و ماهتاب خود