شمارهٔ ۳۳۰
تو نه آن شوخی که پروایت سوی یاری بوَدخاطر نازکدلان را یاد ما عاری بود
تو سبک روحی چنان و من گرانجانم چنینبر تو اندک پرسش ما رنج بسیاری بود
زلف را شانه مزن تا جان نبارد بر زمیندر خم هر موی تو جان گرفتاری بود
هر سحرگه چون به میخانه صبوحی میکنمشامگاهم خرقه اندر رهن خماری بود
عقل من گم شد ز مستی ای ملامت گو خموشور نه قول نیکنامان کار هشیاری کند
چون همیشه کار من بت را پرستش کردن استبر میان من همان بهتر که زناری بود
هیچ کاری گر نیاید ناصر اندر کوی توپاسبانان را سگ شبگرد و بیداری کند