شمارهٔ ۳۲۹
دوش در مجلس کباب ما ز سوز سینه بودبیدلان را اشک رنگین بادهٔ دوشینه بود
در دل و چشمم خیال او همه شب تا به روزهمچو مه در چشمهٔ خورشید در آئینه بود
من ازو چون آسمان خالی نکردم دل ز مهراز چه روی آن ماه را در سینه با ما کینه بود
در سرم تنها نه امروز است ذوق وجد و حالمدتی شد تا مرا امروز و فردا دینه بود
بادهٔ کهنه به یادت خوردم از روز ازلگرچه پیمان تازه کردم، عهد من دیرینه بود
همچو نی تجرید کردم جامه پیش پیرِ چنگبانگ نی بهتر مرا از خرقهٔ پشمینه بود
دوش ناصر همچو عنقا برد ره در قاف قربارزن زرین انجم زیر پایش چینه بود