گنج

شمارهٔ ۳۳۲

۷ بیت
یار تنها شد و آن به که به تنها نرودجان من رفت بدو تا تنِ تنها نرود
او همی‌رفت چو باد و ز تن خاکی منگَرد آویخته در دامن او تا نرود
خیز و پیغام بَر ای باد، خدا را، و بگوتا دمی سایهٔ لطفش ز سر ما نرود
نیست جز باد صبا قاصد و همدم او نیزسخت سست است ندانم برود یا نرود
عهد کردم که درین راه ز سر سازم پایبرود سر به سر عهد اگر پا نرود
برق گر تیغ زند کوه کمر نگشایدباد اگر حمله کند نارون از جا نرود
ناصر این قلب مُزور که به ضرب عشق استبه چه کار آید اگر در سر سودا نرود