شمارهٔ ۳۳۳
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرودهرگز از یاد من آن زلف پریشان نرود
از دماغ من سودا زده عکس رخ توبه جفای فلک و غصهٔ دوران نرود
آنچنان مهر تو اندر دل و جان ره داردکه گرم جان برود مهر تو از جان نرود
بار هجر تو به گریه نرود از دل منزانکه او کوه گران است و به توفان نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیمانتا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
گر رود از پی خوبان دل من معذور استدرد دارد چه کند کز پی درمان نرود
هر که خواهد که چو ناصر نشود سرگرداندل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود