شمارهٔ ۲۲۸
مرا تا آتش هجران آن شیرین لقا سوزدوجودم هر شبی چون شمع از سر تا به پا سوزد
مرا دل در بلا افکند و میسوزد کنون از غمچنین دل سوختن بهتر بود، بگذار تا سوزد
چو اندیشم جدائی از وصال جانفزای اوتنم در آتش اندیشه، هر عضوی جدا سوزد
دعائی بر فلک گفتم فرستم، باز گویمپر مرغان قدسی را نباید کان دعا سوزد
به هر دم در هوائی دیگرست این مرغ، میترسمکه آه آتشینم مرغ را در هوا سوزد
روم در باغ بی او، از دم سرد و دل گرممکلاه لاله بر خاک اوفتد، گل را قبا سوزد
حدیث سینهٔ سوزان، چراغ گور ناصر شدسر خاک غریبان را، کسی شمع از کجا سوزد