گنج

شمارهٔ ۲۲۹

۷ بیت
گر به خونریزی آن ترک ختا برخیزدچه صواب آید و آنگه چه خطا برخیزد
قاصدی نیست که آرد خبر دوست به دوستمگر این دوستی از دست صبا برخیزد
دیده از نور تجلی بنماید دیدارگر ز آینهٔ دل رگ ریا برخیزد
تن من خاک در توست و به بوئی زنده‌ستکه به محشر ز سر کوی شما برخیزد
چشم فتان تو فتنه است و نمی‌داری گوشتا نباید که به هر گوشه بلا برخیزد
مرد اگر کوه بود پای کشد در دامنگرد باشد که به هر باد ز جا برخیزد
خاک ناصر اگر از آتش دل رفت به بادحاش لله که ازو گرد فنا برخیزد