شمارهٔ ۲۲۷
چو عشقت چنگ غم در جان من زددل از شادی روان جان داد و تن زد
من اول رهبر اسلام بودبه آخر قول مطرب راه من زد
صبا بوئی ز خاک کویت آوردز گل چاکی به جیب پیرهن زد
سحرگه غنچه دعوت با رخت کردچنارش دست غیرت بر دهن زد
نسیم صبح بر زلف تو بگذشتحرامی کاروانی از ختن زد
ز سنبل حلقه حلقه بر گل آویختز سوسن دسته دسته بر سمن زد
رواجی یافت دینار معانیکه ناصر سکهای نو بر سخن زد