شمارهٔ ۱۶۱
چو باد گر ز سر کوی یار خواهم رفتبه سوی روضهٔ رضوان چه کار خواهم رفت
مرا ز روز شمار ای فقیه کم ترسانکه من به دیر مغان بیشمار خواهم رفت
شراب خوردم و پوشیده میروم در شهراگر تو منع کنی آشکار خواهم رفت
به روز مرگم اگر در کنار خاک نهندز گریه خون دل اندر کنار خواهم رفت
به داغ هجر اگر از دیار دوست رومهمان شکسته دل و دوستدار خواهم رفت
جواب طعنهٔ اغیار اگر ز من پرسیهمین بس است که در عشقِ یار خواهم رفت
چنان ز عشق تو اندر غبار دل ماندمکه همچو آینه زیر غبار خواهم رفت
بساز چارهٔ کارم که رفت کار از دستوگر ملول شوی من ز کار خواهم رفت
ز سوز مهر تو ناصر بسوخت چون منصورچو سرّ عشق تو گفتم به دار خواهم رفت