گنج

شمارهٔ ۱۶۲

۸ بیت
دلم واقف نبود آن دم که جان رفتتن اینجا رفت و جان با کاروان رفت
فتادم خسته و مرهم جدا شدبماندم تشنه و آب روان رفت
زمین بودم مرا افتاده بگذشتقمر بود او مگر بر آسمان رفت
سرم از غیرت آن گَرد شد خاککه نعل باد پای او بر آن رفت
همی‌گفتم عنان او بگیرمدرین بودم که از دستم عنان رفت
میان ای ساربان بگشا و بنشینکه سیل ابر چشمم بی‌کران رفت
دلم را بر هیون همچون جرس بندکه صد فرسنگ ازو خواهد فغان رفت
اگر ناصر ز هجران گرَد گرددهنوز اندر پی او می‌توان رفت