شمارهٔ ۱۲۶
هر چه نه عشقست همه کافریستسجده که بیصدق بود بتگریست
این سر اگر در قدم او رودسلطنت این سری و آن سریست
ز آتش او هر چه که داری بسوزچهره چو زر کن، چه غم بی زریست
عاشق او گر تو نباشی، مباشماه مرا هر دو جهان مشتریست
عزت باز از پی آن خامُشیستخواری بلبل ز زبان آوریست
درد همیباید و نی گفتگویعشق نه دربند سخن گستریست
ناصر اگر اهل دلی جان بدهور ندهی مذهب تن پروریست