گنج

شمارهٔ ۲۲۵

۷ بیت
بخت کو تا نظر لطف به کار اندازددست من گیرد و در گردن یار اندازد
وقت آن است که بحر کرمت موج زندکشتی هستی ما را به کنار اندازد
پای بوس تو نیابم مگر آنگه که صباببرد خاکم و در راهگذار اندازد
گشته‌ام کشتهٔ‌ چشم تو که آن سخت کمانبه یکی تیر چو من صید هزار اندازد
غمزه‌اش بر دلم انداخت خدنگی و هنوزنگران است دل من که دوبار اندازد
تا گل روی تو در خواب بینم هر شبهجر تو بستر من بر سر خار اندازد
گفت ناصر به من آن دوست نینداخت نظردوست هر جا نظر خویش چه کار اندازد