شمارهٔ ۳۰۱
سرو اگر در پیش قدت سرفرازی میکندراستی او این حماقت از درازی میکند
تا مرا گفتی که جان بفرست بر دست صباجان من بر عزم رفتن کار سازی میکند
هندوی زلفت رسن بازست و هر شب تا سحربا مَه روی تو در محراب بازی میکند
شمع مومین دل که در عشق تو چون زر خالص استهر شب از سوز فراقت جانگدازی میکند
گر چه بر تازی ببستم زین ز بهر فارسیچشم مست تو با من ترکتازی میکند
تا گزارد در خم محراب ابرویت نمازآب چشمم خرقه را هر شب نمازی میکند
ناز کم کن چون نیاز ناصر از حد درگذشتهر که را نبود نیازی بینیازی میکند