گنج

شمارهٔ ۳۰۰

۸ بیت
باد صبح از بوی زلفت بیقراری می‌کندمی‌رود در خاک کویت جان سپاری می‌کند
می‌کند مشک تتاری بوی از زلف تو وامزلف تو خون در دل مشک تتاری می‌کند
می‌زند هر لحظه بر سوز دل عشاق تیرچشم تو در عین مستی هوشیاری می‌کند
بر سر چشمت نشسته ابروان پیوسته خمچون طبیب راست‌گو بیمارداری می‌کند
کس نیاید بر سر بیمار پرسی جز خیالدر حق من راستی حق‌گزاری می‌کند
شب همه شب هندوی چشمم ز سیلاب سرشکدر گلستان خیالت آبیاری می‌کند
دوستکامی می‌کنم گر دوست گامی می‌نهدبختیاری می‌شوم گر بخت یاری می‌کند
کار من زاری‌ست اکنون چون زر و زورم نماندماند ناصر بی زر و بی زور، زاری می‌کند