شمارهٔ ۲۹۹
ابر میگرید به زاری، گل تبسم میکندلاله ساغر میدهد، بلبل ترنم میکند
صوت مطرب راه اسلام خلایق میزندچشم ساقی غارت ایمان مردم میکند
شادمانیم از دم عشقش که هر دم بیحجابمیدرآید در دل و بر جان تقدم میکند
این مذلت بین که من مهجور و دایم چشم منبا خیالت دست درگردن تنعم میکند
رهنمای ساکنان قدس یعنی عقل کلمیرسد بر جوهر فرد تو ره گم میکند
بر درت خاک رهم اما براق همتمنُه سپهر و چار عنصر زیر یک سم میکند
زار میگریند بر احوال ناصر قدسیانبس که هر شب در غم عشقت تظلم میکند