شمارهٔ ۴۳۴
اگر ای باد تو را بر در او هست قبولخاک را نیز چنان کن که شود وجه قبول
ننمائی سبکی تا نشود گرد و غبارکه سر یار گران است و دل دوست ملول
به چه ارزم من خاکی که روم بر در اواز کجا در سرم افتاد چنین فکر فضول
گر به زلفش برسی ذکر پریشانی مننکنی هیچ، مبادا که شود قصه به طول
گویش از من که دگر نیست رسولی به برمچو سوی بنده خودآئی تو چه حاجت به رسول
من به سودای تو مشغولم و از خود فارغتو ز من فار غ و با حسن رخ خود مشغول
قابل دولت وصل تو نباشد ناصرتا به اقبال قبول تو نگردد مقبول