شمارهٔ ۴۳۳
پرده چو بگشاد باد از روی گلتازه شد عیش از رخ نیکوی گل
حبذا بلبل که میآرد به سرعمر شیرین را به گفت و گوی گل
چشم نرگس چون سحر در خواب رفتبوسه زد باد صبا بر روی گل
ظلم دوران فلک را بین که چونمینشیند خار در پهلوی گل
صبحدم بنگر طناب اندر طنابخیمههای لاله در اردوی گل
نوعروس باغ را دست چناراز گریبان میگشاید گوی گل
نقش دلبر دید دل در رنگ اوبوی جانان یافت جان از بوی گل
زانوئی زن جان من جامی بداربر بساط سبزه همزانوی گل
خنده بر درد دل ناصر مزنسرو من تا چند گیری خوی گل