گنج

شمارهٔ ۲۱۲

۷ بیت
گر چارهٔ‌ تقدیر به تدبیر توان کردقید دل دیوانه به زنجیر توان کرد
گویند به تقریر رسان حال و در این حالحال دل سرگشته نه تقریر توان کرد
هر خواب پریشان که شب هجر تو دیدمآن را به سر زلف تو تعبیر توان کرد
روزی بزنم دست و سر زلف تو گیرمتا کی ز غمت نالهٔ‌ شبگیر توان کرد
رسم است که چشم از مژه سازد قلم موباشد که بر او نقش تو تحریر توان کرد
چون غنچه به تنگ آمدم از خرقهٔ ازرقتا چند در او زرقِ به تزویر توان کرد
ناصر اگر آن یار خطاپوش قدیم استخود گوی که چندین همه تقصیر توان کرد