گنج

شمارهٔ ۲۱۳

۷ بیت
عشق پیدا شد و این راز نهان نتوان کردچون عیان است دگر هیچ بیان نتوان کرد
می‌رود دلبرم از پیش و روان در پی اوچه بود جان گرامی که روان نتوان کرد
از لطافت به رخش از نظر ماست نشانتیره گردد به رخ ماه، نشان نتوان کرد
زاهد صومعه را بر در هر میکده سرسود باید که همه وقت زیان نتوان کرد
چشم و ابروی تو چاک دل ما دوخت به تیرعالمی خسته به آن تیر و کمان نتوان کرد
چند دشنام دهد پیش تو ما را دشمننیست تسبیح، خود این ورد زبان نتوان کرد
گر ببندی تو به خونریزی ناصر شمشیراز میان تو به شمشیر کران نتوان کرد