شمارهٔ ۲۱۴
براق برق عزم آسمان کردقطار پیل جوهرکش روان کرد
فلک دلگرم شد از بهر غنچههوا از ابر گل را سایبان کرد
چو چشم ابر بر رویِ گل افتادز دیده بر سر او دُرفشان کرد
بده ساقی به دستم جام لالهکه مخموری رخم را زعفران کرد
به بانگ ارغنون درکش از آن میکه عکسش نیلفر را ارغوان کرد
سحرگه با لب او غنچه زد لافصبا برخاست و خاکش در دهان کرد
چو نرگس نوبت مستیست ای یارچو ناصر چند مستوری توان کرد