گنج

شمارهٔ ۵۷۹

۷ بیت
به دستان گر ز دست ما بجستیبه دست آرم دگر بارت به چُستی
نپرسیدی ز حال دردمنداندل گم کردهٔ ما را بخستی
فشاندی زلف مشکین و چو زلفتبسی دل‌های مسکین را شکستی
کمر بر موی بستی کاین میان استدروغی زین میان‌ بر خویش بستی
چو خاک ره شدم در پای تو پستمثل نشنیده‌ای مستی و پستی
صبا از ضعف در کار رسالتکسالت می‌نماید سخت سستی
لب او خنده زد بر حال ناصرنمود از نیستی یک ذره هستی