شمارهٔ ۵۷۸
شبها من و کنج غمی، شمعام کند غمخوارئیاشک روان و سوز دل، جان کندنی و زارئی
از چیست اشک سرخ من، گر نیست خون دل روانرخسار من زرد از چه شد، گر نیست شب بیدارئی
تا دور ماندم از درش، تلخ است بر من زندگیکاو جان شیرین میدهد، ما را به شیرین کارئی
آن نرگس بیمار تو، چندان که خون ما خورَدگردد به خونم تشنهتر، دارد عجب بیمارئی
هم عزتی یابم اگر، زان لب به دشنامی رسمگر خوش نمیپرسی ز من، باری همی کن خوارئی
چون گل بهاران بشکفد، در پیش آن روی چو گلای دیدهٔ ابر سیه، تو کاشکی خون بارئی
فرهاد و شمع و ناصر از شیرینئی شوریدهاندای یار شیرین سوختم، آخر کجائی؟ یارئی