گنج

شمارهٔ ۵۸۰

۷ بیت
گر بیابد جان شیرین فرصتیبا دهانت تنگ دارد صحبتی
بی لب لعلت که کام جان در اوستعمر شیرین را نباشد لذتی
هرکه در راه تو شد خاک خواریافت در چشم عزیزان عزتی
همچو گندم سینه را بشکافتمدر دلت یک جو نیامد رحمتی
برتکاور بسته‌ام زینِ سفرزین نکوتر نیست او را زینتی
کرده‌ام عزم غریبی، خیر بادمی‌روم یاران، خدا را همتی
جان ناصر بر لب آمد در طلبتا مگر بر کام یابد فرصتی