شمارهٔ ۵۸۱
به درد عاشقی خو کن، مجو درمان اگر مردیبه دردی مردن اولیتر که درماندن به بی دردی
خوشا دیشب که تو ای آفتاب مشتری طالعبه برج ما شدی طالع، سعادت با خود آوردی
دلم از غصه پرخون گشت و بر آتش جگر بریانمی از خون دلم خوردی، کبابی از جگر کردی
تو سروی زان سبب دائم، به هر بادی شوی مایلتو خورشیدی از آن هر دم، ز حال خویش برگردی
تو را دانم که حاجت نیست، زینت از زر و زیورمگر زان است تا ما را، رود خورشید در زردی
اگر خواهی که گردی در هوای مهر سر گردانچو ذره بی سر و پا شو، نه آخر کمتر از گردی
دل ناصر مقام توست، اگر کردی خراب از غمنکو کردی، خرابی در مقام خویشتن کردی