گنج

شمارهٔ ۵۸۲

۷ بیت
پیش آمدی در عیدگه، آتش به تکبیرم زدیقربان تو گشتم چرا، از غمزه‌ها تیرم زدی
گفتی که چون لایعقلی، حکم نمازت چون بودبربسته شد راه سخن، طعن گلوگیرم زدی
حلوای عیدت خواستم، خندان شدی و سوی لبکردی اشارت وز مژه، تیری به تزویرم زدی
در عید اگر بود ای صنم، مقصود تو خون ریختنمن کشتهٔ دیرینه‌ام، بهر چه شمشیرم زدی
گر تو نمی‌خواهی که من، دیوانه گردم پس چرازابرو نمودی ماه نو،‌ وز طره زنجیرم زدی
فردا اگر از عاشقی،‌ ایزد مرا پرسش کندگویم به دارالضرب کل، خود مهر تقدیرم زدی
ناصر در ایام شباب، از زهد توبه چون کندکاتش ز حسنت بارها، در خرقهٔ پیرم زدی