شمارهٔ ۵۸۳
بیامدم ز سفر باز جانب یاریبه جستن دل خود گرد کوی دلداری
دریغ عمر که در روز هجر ضایع شدفراق جان نکند اختیار هشیاری
هم ازملالت لیلی به نجد شد مجنونوگر نه عاشق از اینسان نمیکند کاری
سحرگهم چه خوش آمد که بلبلی میگفتکه نازک است گل، از وی خوشیم به خاری
هزار کوه و بیابان و بحر و بر دیدممقیم کعبهٔ دولت شدم دگر باری
هزار شکر که اقبال و بخت یاری کردکه تا به هم برسیدند یار با یاری
کشید این همه محنت برای آن ناصرکه تا شناسد حالِ به غم گرفتاری