شمارهٔ ۲۲
دریغ آخر ز روی من چه میداری نگاهی رارسد خورشید بر دیوار و بیند روی کاهی را
بسوزد بر سر آتش چو عنبر زلف مشکینشاگر در کار مهرویان کنم یک روز آهی را
به بالایت نخواهم کرد هرگز سرو را نسبتکه اندر معرض مویی بقا نبود گیاهی را
گنه کردم که بوسیدم دهانت، ور روم دوزخبه صد جنت خریدارم چنین شیرین گناهی را
به بوسه گفتم از لعلت ستانم داد خود، اماتو حیران ماندهای بسیار، چون من دادخواهی را
چه گویی پند ای اهل سلامت با من گمراهکه من بی شاهد و مطرب نیابم روی راهی را
ز ناصر دامن اندر چید از نخوت سگ کویتکه عاری باشد آری از گدایی پادشاهی را