شمارهٔ ۲۳
در میکده می در خمی، میگفت و میزد جوشهاتا من ز دُردی نگذرم، ننشینم آنگه با صفا
تا من نگردم لعلگون، نایم ز علتها برونگرد دهان نازکان گشتن نمیشاید مرا
گر با مخالف میرسم، تندی و تیزی میکنمپیش حریف خویشتن هستم همه نوش و شقا
چون شد سبو از می تهی، پر گشت از ما باطنشهر دم نهد سر بر زمین کبرش نماند از کبریا
آن ابر در دریا کشی، میبود از آن رو سیل اوسرمست و غلتان میرود، سر را نمیداند ز پا
از جام زرین ملک ذره به بوئی مست شدگه چرخ میزد در زمین، گاهی معلق در هوا
خمها به دست جام می، پیغام ناصر میدهندگر ذوق هستی بایدت سر را بنه بر پای ما