شمارهٔ ۲۴
همه بر قد بلند تو بود همت ماگر دهد دست زهی همت با رفعت ما
شب هجران بگذشت و سحر وصل رسیدپنج نوبت بزن ای بخت که شد نوبت ما
میکنم خدمت تو آنچه مرا دست دهدچه کنم لایق قدرت نبود قدرت ما
شاهدان روی خود از سرخ و سپید آرایندما شهیدیم و ز خاکست و ز خون زینت ما
گوهر پاک نصیبم شده، گرد آلودهبیبصیرت نبود باخبر از قیمت ما
آفتابم، نکشم منت کس یک ذرهپشت افلاک دوتا میشود از همت ما
به زیارتگه ناصر اگر آیی روزیعلم عشق ببینی به سر تربت ما