گنج

شمارهٔ ۲۵

۹ بیت
مایل عشق خرابات است عقل پیر ماتا چه آرد بر سر ما پیر بی‌تدبیر ما
من به جز تقدیر تدبیری ندارم عشق رااین چنین رفته است گویی در ازل تقدیر ما
عشق را اکسیر اگر گویند، وجهی ظاهرستوجه زر از چهرهٔ زردست در اکسیر ما
کی دل دیوانه در عالم بماند پای‌بندحلقهٔ زلف بتان گر نیستی زنجیر ما
در عبارت چون نمی‌آید کمال حسن یارقاصر آمد از بیان وصف او تقریر ما
در دل تنگم نمی‌گنجد خیال روی دوستنیست در خورد خیالش سینهٔ دلگیر ما
آشکارا گردد این زنار گبری در میانآتش می گر بسوزد خرقهٔ تزویر ما
ما بسی تقصیرها کردیم اما لطف دوستعذر گوید از زبان عفو بر تقصیر ما
ناصر از سهو قلم در خط اگر آرد خطایار خط در می‌کشد بر خامهٔ تحریر ما