شمارهٔ ۲۱
تا ز باریکی میانت تاب داده موی راسبزه پیش روی تو بر خاک مالد روی را
تو چه غم داری اگر سیلاب اشکم میرودچون من از خاشاک راهی کمترم این کوی را
بر وفاداران خود هر دم زنی تیغ جفاکس نشان ندهد بدین تندی و تیزی خوی را
دیده را در هجر تو از خون دل جو ساختمسرو من در دیده بنشان قامت دلجوی را
دوش می خوردی و امروز از خماری سرگراناز دهانت در سحرگه بردهام این بوی را
گر تو بر گوی زنخدان میزنی چوگان زلفصحن میدان از سوار دیده سازم گوی را
سنگ طعنه تا به کی ناصر خورد در کوی توای گل خوشبو چه رانی بلبل خوشگوی را