شمارهٔ ۲۰
سلام من برسان ای صبا بخارا رابگو تحیت مجنون دیار لیلی را
ز کوهکن خبری سوی قصر شیرین برکه دل گرفت به کوه آن غریب تنها را
اگر سعادت دیدار، یار من باشدتقربی بنمائی مقام اعلی را
ادا کنی به ادب بندگی و خدمت مناگر قبول بود عاشقان شیدا را
به پای نازک او سر نهی و عرضه دهینیاز مردم چشم من آن کف پا را
گر از دم تو ملامت بدو نیابد راهبگوی این قدر آن شوخ چشم رعنا را
به دور حسن تو جمعیتی ندارد دلچو زلف خویش مشوش مدار دلها را
دلم ز یاد تو یک دم نمیشود خالیتو را چه شد که فراموش کردهای ما را
به زیر بار دل و آب چشم خود ماندیمبُرید مینتوانیم کوه و صحرا را
از آن زمان که من از دوستان جدا ماندمجدائی است ز هم بندهای اعضا را