شمارهٔ ۱۵۹
یک قدم یار از سر جور و جفا هرگز نرفتجان ز دردش رفت و درد از جان ما هرگز نرفت
در حریم وصلش ای دل کی نزول افتد تو راکاندر آن منزل ز بیم جان صبا هرگز نرفت
با برش گل را چه نسبت، کان تن گلبرگ اواز دم باد پریشان بر هوا هرگز نرفت
چون کنم تشبیه با سروش که آن سرو بلندقامتی دارد خرامان در قبا هرگز نرفت
پای بر جا داشتم چون شمع در شبهای هجرآتشم گر بر سر آمد، پا ز جا هرگز نرفت
من سؤالی میکنم زان در مگر یابم جوابسائلی چون ز آستانش بینوا هرگز نرفت
نالهٔ ناصر شب از خواب خوشش بیدار کردگفت یکدم از درِ ما این گدا هرگز نرفت