شمارهٔ ۲۴۵
ما را سر کفر و غم اسلام نباشدجائی که همه ننگ بود نام نباشد
در مجلس خاصان دف و چنگ و می صافیخوش باشد اگر درد سر عام نباشد
ای مدّعی بر من مفشان خرقهٔ سالوسمرغ دل ما بستهٔ هر دام نباشد
از باده تو کار دل ما خام میندازعاشق که می پخته خورد خام نباشد
زین هم نفسان هیچ ندانیم که گیرددست من شوریده اگر جام نباشد
هرگز سر من خاک ره باد مباداگر رهگذرش گوشهٔ آن بام نباشد
ای مهر اگر از مطلع اقبال برآئیتا روز ابد صبح مرا شام نباشد
هرچند که دل میببرد نرگس رعناچون نرگس جادوی تو بادام نباشد
اوراق بسوزد همه از گفتهٔ ناصرمانع اگر از گریهٔ اقلام نباشد